سفارش تبلیغ
سفید کننده دندان
خاطره های مدرسه و دوستان
خاطره های مدرسه و دوستان
آهای آدمها می دونید زندگی یعنی چی؟ باهم بودن و برای هم تپیدن؛ یا بی تفاوت از کنار هم ...
درباره وبلاگ


آهای آدمها می دونید زندگی یعنی چی؟ باهم بودن و برای هم تپیدن؛ یا بی تفاوت از کنار هم ...

آیه های زندگی
پیوندها
پاتوق دخترها وپسرها
فرزانگان امیدوار
سلمان علی ع
سه ثانیه سکوت
خریدار غروب
نهِ/ دی/ هشتاد و هشت
****شهرستان بجنورد****
پایگاه اطلاعاتی و کاربردی شایگان
تعمیرات تخصصی انواع پرینتر لیزری اچ پی HP رنگی و تک رنگ و اسکنر
شاه تور
سایت مهندسین پلیمر
Polymer Engineers of Darab University

محمد قدرتی MOHAMMAD GHODRATI
برادران شهید هاشمی
قلب خـــــــــــــــــــــــــــاکی
دهاتی
رویای شبانه
...::بست-70..:: بهترین های روز
فقط عشقو لانه ها وارید شوند
ترانه ی زندگیم (Loyal)
بچه مرشد!
سکوت ابدی
هم نفس
sindrela
آقا رضا
دکتر علی حاجی ستوده
از فرش تا عرش
سفیر دوستی
ع ش ق:علاقه شدید قلبی
حقیقت سبز
گروه اینترنتی جرقه داتکو
بوی سیب
عاشق آسمونی
مدرسه استثنایی آزادی
سکوت پرسروصدا
غلط غو لو ت
مردود
میم.صاد
خوش آمدید
بچه های اوتیسم استان خوزستان --- khozestan Autism childern
نوری چایی_بیجار
بهار ی که همیشه به دنبال آن بودی؟
حفاظ
ایـــــــران آزاد
بیاببین چیه ؟
انجمن تخصصی آیه های زندگی
السلام علیک یا علی بن موسی الرضا
یک نفس عمیــــــــــق
یادداشتهای فانوس
صل الله علی الباکین علی الحسین
TOWER SIAH POOSH
اینجا،آنجا،همه جا
ناکام دات کام
داود ملکزاده خاصلویی
اسمس بارون
تنها
خونه دارو بچه دار زنبیلو بردارو بیار
fazestan
افســـــــــــونگــــر
راهی به سوی اینده
.: شهر عشق :.
یکی بود هنوزهم هست
پیامک 590
JUST
همه چی تموم
مهندسی پیوند ارتباط داده ها DCL
قرآن و اهل بیت(ع)تنها راه نجات
دانشگاه علمی کاربردی کوشا جاده مخصوص کرج
از دوجین خوشگل تر
مسائل شیطان پرستی در ایران و جهان
منطقه آزاد
صبح سپید
دیار غم
عشق طلاست
....در بارگاه قدس که جای هیچ ملال نیست
جیگر نامه
دلتنگی
آتش عشق ❤❤ جزرومد❤❤
آبی های لندن
آخرین منجی
صفاسیتی
wanted
بانوی آفتاب
جوجواستان
sina
دکتر علی حاجی ستوده
تنهایی
ارزش ها و توانایی ها از قلم معلم مطهر
پایگاه اطلاع رسانی دارالقرآن الزهراء(س)
***** میلاد و هستی *****
نفوذی
گوهر وجود
!! کتابهای رویایی !!
تنها عشق منی
کهکشان Networkingbest
داستانهای واقعی روابط عمومی Dr.Rahmat Sokhani
درد دل جوانان
روشن تر از خاموشی
دوستانه
موسیقی اصیل سنتی ایرانی
شهدا شرمنده ایم
بهترین قالب های وبلاگ


لوگو
آهای آدمها می دونید زندگی یعنی چی؟
باهم بودن و برای هم تپیدن؛ 
یا بی تفاوت از کنار هم ...



آمار وبلاگ
بازدید امروز: 21
بازدید دیروز: 22
کل بازدیدها: 9481






 
یکشنبه 10 اردیبهشت 91 :: 8:25 عصر :: نویسنده : سایه نشاط

 



با ترس و نگرانی وارد دفتر مدرسه شدخانمی نیز همراهش بود قیافه اش به هرکسی می خورد غیر از اینکه معلم باشد برای همین گفتم کاری دارید ؟
مادرش جلو آمد و ابلاغ او را روی میز گذاشت .


حیرت زده نگاهش کردم
گفتم شما معلم هستید ؟اما او فقط مرا نگاه کرد و هیچ نگفت !مادرش گفت بله سال گذشته مدرسه ی .... بوده است و الان برای مدرسه ی شما ابلاغ گرفته
هر چه سوال کردم خودش سکوت کرده بود و اصلا حرفی نمیزد و فقط خیره به من زل زده بود . از شما چه پنهان کمی ترسیده بودم
چشمانش حالت عجیبی داشتند و خودش را در میان چادر مشکی کاملا پیچانده بود
خوش امد گفتم و او به همراه مادرش رفت بدون اینکه با ما سخنی بگوید
بلافاصله با اداره تماس گرفتم و متوجه شدم او دچار بیماری روحی است و به عنوان نیروی رزرو در اختیار ماست و این شد شروع یک فرایند که مدتها به طول انجامید .
او هر روز ارام به مدرسه می امد و در سکوت خودش گوشه ای روی یک صندلی می نشست و تکان نمی خورد . نه حرف میزد و نه چیزی می خورد ونه حرکتی میکرد
برای اینکه وادار به حرکتش کنیم به او گفتیم ساعت تفریح برای کنترل دانش اموزان به حیاط برو و به معونین کمک کن .اما او در حیاط نیز گوشه ای می ایستاد و فقط به یک نقطه زل میزد . بیشتر روزها همینطور ساعت ها فقط اشک میریخت و هر کار می کردیم از جایش تکان نمی خورد حتی اگر در زیر آفتاب سوزان یا باران هم قرار داشت مدتها به همان حالت می ماند . در کلاس نیز هیچ کار نمی کرد و اگر او را به کلاسی می فرستادیم چند لحظه بعد بچه ها او را دعوا میکردند و یا اشک او را در می اوردندو یا بچه ها همه کلاس را ترک می کردند و اوخود در کلاس تنها می ماند .
هر چه سعی میکردیم ادرس او را بفهمیم کجاست به ما ادرس نمیداد و حتی یک شماره تماس هم از او نداشتیم .
ولی باید کاری می کردیم وجدانمان اجازه نمی داد ببینیم یک انسان اینگونه به نابودی کشیده شود .
و کارآگاه بازی ما شروع شد
او را تعقیب می کردیم تا بفهمیم منزلش کجاست اما او همیشه مراقب اطرافش بود و فکر میکرد کسی دارد دنبالش می کند و آنقدر از این کوچه به آن کوچه می رفت که گمش می کردیم .
بالاخره یک روز توانستیم خانه ی او را پیدا کنیم.و یکی دوروز بعد به خانه اش رفتیم مادرش در را باز کرد از دیدن ما شکه شده بود . ما با خنده گفتیم امدیم احوالپرسی
و خدا چه میدیدیم !!!!!!!!!
توی فیلمها زیاددیده بودیم که شخصی را حبس می کنند و او را تحت کنترل خود در می اورند ولی در عالم واقع ندیده بودیم و این یکی از این نمونه ها بود .
معلم مدرسه ی ما کاملا تحت سلطه ی مادر بود . مادری که خودش مشکل روحی داشت و کاملا مشهود بود . به ما گفتند که پدر او شهرستان است اما بعدها متوجه شدیم که فوت کرده و سالیان است که مادر دروغ می گوید و پدری در کار نیست . زندگی عجیبی داشتند . گویی وارد یک گداخانه شده بودیم .
اساب کمی داشتند که روی اسباب اندک را هم با تکه های پارچه پوشانده بودند . حتی روی فرش اتاق را پارچه های کهنه و تکه تکه شده کشیده بودند .
سلطه ای عجیب دیده میشد و دخترک تمام کارهایی را انجام میداد که مادر می گفت
باید کاری می کردیم . باید او را نجات میدادیم و زندگی را به این دختر جوان بر می گرداندیم .


تحقیق کردم و متوجه شدم چند سالی است که به بیماری شدید روحی مبتلاست و هر سال در یک مدرسه به سر می ببرد و هیچ کس به او کاری ندارد و او در تنهایی خودش غرق است
با اداره تماس گرفتم و حراست را در جریان گذاشتم برایش وقت مشاوره گرفتم و مادرش را خواستم و او را به مرکز مشاوره فرستادم
مادرش قبول نمی کرد اما وقتی با فشار های ما و اصرار ائاره روبرو شد مجبور گردید که اطاعت کند
با مشاوران در تماس بودم
تشخیص افسردگس بسیار شدید داده شد و گفتند باید در .... بستری شود
حالت های عجیبش همه را گیج میکرد گاهی ساعتها فقط می خندید و گاهی ساعت ها فقط اشک می ریخت


ادامه دارد




موضوع مطلب :
جمعه 8 اردیبهشت 91 :: 8:29 عصر :: نویسنده : سایه نشاط


برنامه ریزیها رو خیلی سریع انجام دادیم و باید برای اجرای آنها همه دست به دست هم میدادیم
دو روز مونده بود به شهادت حضرت فاطمه زهرا (س) و باید بچه ها را فعال می کردیم تا بیشتر پیرامون بانو تحقیق داشته باشند
تقسیم کار شده بود بین کلاسها
یک پایه نقاشی و یکی مقاله و یک پایه هم خطاطی و خلاصه هر کسی یک کاری انجام میداد
ایستگاه صلواتی هم که باید می بود
داد زدیم حی علی خیر العمل و چشمانمان را بستیم و دستانمان را دراز کردیم
نمیخواستیم ببینیم هر کسی چه مقدار نخود تو دیگ خیراتی می اندازد
خب ماشالله هم خوب جمع شد
مگر میشه اسم اهل بیت باشه و معلم جماعت خودشو کنار بکشه
تو مدرسه ولوله راه افتاده بود
در و دیوار شده بود کارهای دانش اموزان . یک طرف نقاشی و یک طرف کارهای تحقیق


گوشه ای شعر و آن گوشه ی دیگر خطاطی
غلغله بود برای دیدن کارهای یکدیگر و اما از مراسم
دیگ عدسی برای همه ی بچه راه افتاده بود باید 400 نفر را صبحانه میدادیم و این گل های قشنگ !!
پاک و معصوم در حالیکه هر کدام به گوشه ی مقنعه ی خودشان یک گل مشکی زده بودند تو صف های منظم روی زمین نشسته بودند و با آوای یا زهرا یا زهرا سینه میزدند و نوحه می خوندند
اما بگم از یک چیز جالب تو این محفل سوگواری


روز قبل گفته بودم هر که بتونه بیشترین اسم یا لقب از حضرت فاطمه (س) را همراه با معنی برای ما بیاورد به عنوان تقدیر به او هدیه می دهیم و نیت داشتم از هر کلاس سه منتخب از بهترین ها داشته باشم . این برنامه هم فقط برای پایه های چهارم و پنجم بود .


موقع برنامه ها وقتی جواب ها رو جمع کردیم دیدم بچه ها خیلی زحمت کشیدند و از نت و کتابها تحقیق کرده بودند و کلی اسم و لقب برای ما آورده بودند از دلم نیامد از هر کلاس سه نفر انتخاب کنم
گفتم هر که زحمت کشیده اسمشو در بیارید
و معاون پرورشی یک صفحه از اسامی بچه ها به من داد
نگاهی به انها کردم و سری به بانک جایزه زدم دیدم به تعداد همه جایزه ای که در نظر داشتم را داریم
به معاون آموزشی گفتم میشه زحمت کارت های جایزه را بکشید و برای هر کدام یک کارت بیاورید
چند دقیقه بعد او آمد در حالیکه حیران بود و خنده بر لب گفت :


اگر یک چیزی بگویم باور می کنید ؟
خندیدم و گفتم : لازم نیست بگی بزار خودم بگم
گفت مگر چی می خوام بگم
در حالیکه بغض گلوی منو فشار میداد گفتم حتما کارتهای جایزه به تعداد اسامی بوده درسته ؟


با تعجب نگاهی کرد و گفت به خدا درسته
به اندازه همین بچه ها کارتها مهر زده و آماده تو کشو بود و من دیگه کارتی رو مهر و امضا و چاپ نکردم


نمی دانم چرا قبل از اینکه او برای کارتها ی جایزه برود احساس میکردم کارتها به اندازه ی بچه هاست و حدسم درست در آمده بود


و حالا با ولع تمام بوی عطر فاطمی را در محفل عاشقانه ی دانش آموزان حس میکردم




موضوع مطلب :
جمعه 8 اردیبهشت 91 :: 7:37 عصر :: نویسنده : سایه نشاط

 



رقابت خیلی شدید بود و ما باید یک فکر جدید ارائه میدادیم تا بتوانیم برنده بشویم
با همکارم نشستی داشتم بر اساس آن ایده ای به ذهنمان رسید 


ابتدا  از سنگ استفاده کردیم !
آره همین سنگهای کوچک . به بچه ها گفتیم هر کدام دو تکه سنگ به اندازه کف دست خودتان بیاورید
فردا همه با تکه های سنگ آمدند خودمان هم نمی دانستیم چه می خواهیم بکنیم اما خب باید آزمایش میشد
با توجه به ریتم آهنگ به دانش آموزان گفتیم که سنگ ها را به هم بزنند . اما قانع نشدیم باید باز هم صدا اضافه می کردیم
یادم از شیشه امد
مقداری سنگ ریزه را درون شیشه های مربای کوچک ریختیم و به دست بعضیها دادیم و به آنها گفتیم آنها را در بعضی از قسمت ها حرکت دهند
اما هنوز جا داشت که بیشتر کار شود
از سنج های کوچک استفاده کردیم و به چند تایی هم سنج دادیم
خب می شد از چوب هم استفاده کرد پس چند نفری هم چوبهایی به انداره 40 سانت داده شد تا با زدن آنها  به هم تولید صدا بکنند
اما بعضی جاها هنوز صدا لازم داشتیم و برای همین از قاشق هم استفاده کردیم و با زدن دو قاشق به توانستیم صدای مورد نیاز را به دست آوریم
خب گروه سرود مدرسه تکمیل شد و  آهنگ نوازان هم مشخص گردیدند و تقسیم مسئولیت شد .
گروه جالب و زیبایی شده بود و سرود مسابقه هم که یک سرود محلی بود بسیار جالب شعر گذاری شده بود


روز مسابقه فرا رسید و بچه ها با لباس محلی همراه با سازهای اختراعی ما بر روی سکوی اجرا رفتند


دل تودل هیچکس نبود تمام سالن ساکت بودند
و همه با تعجب به این گروه محلی و آن سنگ وشیشه ها و قاشقها چشم دوخته بودند و بالاخره آغاز شد
بسیار زیبا اجرا شد و همه آنها را تشویق کردند ما هم خوشحال از حاصل کار به انها افتخار می کردیم و اما بچه ها !!!


هنگامی که پایین آمدند آنها که شیشه های خورده سنگ را تکان می دادند دست هایشان زخمی بود
بله دوتا از شیشه ها شکسته بود و بچه ها برای اینکه سرود خراب نشود درد را به جان خریده بودند و به کار خود ادامه داده بودند و شیشه های شکسته را در میان دستان خون آلود خود نگه داشته بودند .


اشک در چشمان آنها حلقه زده بود اما به خاطر موفقیت گروه تمام درد را در خود کشته بودند


نمی دانستیم به آنها چه بگوییم .


فقط آنها را بوسیدم و سریع به پانسمان دست آنها پرداختم و خودم را لعنت میکردم که چگونه ندانسته موجب این حادثه شده بودم
آن سال ما مقام اول سرود را در ناحیه کسب کردیم اما تجربه ی تلخی که به دست آوردم موجب شد تا دیگر هیچوقت از شیشه و اشیای برنده در کارهای دانش آموزی استفاده نکنم .




موضوع مطلب :
پنج شنبه 7 اردیبهشت 91 :: 5:33 عصر :: نویسنده : سایه نشاط






مسابقه ی  تئاتر بود و بچه ها یک نمایشنامه ی زیبا داشتند . در این نمایشنامه تعدادی از بچه ها باید گل باشند و از ابتدا روی صحنه می ایستادند و با گلبرگ های خود بازی می کردند و هیچ نمی گفتند .
صحنه ی جالبی بود .یک باغ پر از گل و کوه و خورشید و پروانه های رنگی
در طول نمایش همه محو حرکات موزون بازیگران بودند و داوران هم در جلو نشسته  و داشتند امتیاز میدادند .
من و همکارم دل تو دلمان نبود و کنار صحنه داشتیم با استرس تمام آنها را نگاه میکردیم وگاهی هم با ایما و اشاره برخی چیزها را به آنها می گفتیم .
سکوت تمام سالن را گرفته بود و فقط صدای بازیگران و نوای آرام موزیک بود که شنیده میشد .


البته جدا از ضربان قلب من وهمکارم


خلاصه در حال اجرای نمایشنامه یکباره متوجه شدیم که یکی از گل های روی صحنه به ارامی بر روی زمین افتاد
من به همکارم که ان طرف سکو بود اشاره کردم و با هم به ارامی از دو طرف سکو بالا رفتیم و از پشت پرده آن دانش آموز را که به زمین افتاده بود به پشت پرده کشیدیم و این در حالی بود که  هیچکس متوجه ی این کار ما نشد .


در پشت صحنه او را که از شدت اضطراب نیمه بیهوش شده بود به هر طریقی بود به حال آوردیم و به ارامی زیر بغلش را گرفتیم و به میان جمعیت اوردیم و روی صندلی تماشا چیان نشاندیم
با ناراحتی مطمئن بودیم که باخت ما حتمی است چون غش کردن گل در وسط صحنه تئاتر خیلی جای سوال داشت و کاملا خارج از برنامه بود .
بالاخره نمایش تمام شد و یک باره تمام تماشا چیان بلند شدند و دست زدند
به سمت داوران رفتیم تا ببینیم نظرشان چه می باشد
اما در کمال ناباوری آنها هم به ما تبریک گفتند .
ویکی از داوران که خیلی از نمایش خوشش آمده بود به ما گفت :


چه قدر زیبا و خوب کار شده بود خصوصا آن قسمتی که آن گل به آرامی بر روی زمین خوابید
من و همکارم از تعجب چشمانمان داشت از حدقه در می امد .


بله اینگونه بود که :
آن قسمتی که ما فکر میکردیم امتیاز از ما کم می شود و موجب باخت ما میگردد به یاری ما آمده و جزو بازی محسوب شده بود و ان گل نیز به عنوان بازیگر خوب انتخاب شد






موضوع مطلب :
پنج شنبه 7 اردیبهشت 91 :: 5:59 صبح :: نویسنده : سایه نشاط

 





اتو زدن به لباس را دوست نداشتم شاید هم وقت اتو را نداشتم یا حوصله ی آن را


آن روز هم طبق معمول برای رفتن آماده میشدم و بدون اینکه لباسم را اتو کنم آن را از روی طناب که در حیاط  بود برداشتم و با عجله پوشیدم وبه سمت محل آموزش حرکت کردم  


در کلاس درس بعد از سلام و احوالپرسی مشغول تدریس شدم ولی بچه ها به جای گوش دادن پچ پچ می کردند ومی خندیدند
به طرف آنها برگشتم و گفتم چیزی شده است ؟
اما آنها سکوت کردند و به زور خودشان را نگه داشتند


دوباره به طرف تخته رفتم و شروع به نوشتن کردم
اما باز هم شلیک خنده بود که در کلاس منفجر شد .
گچ را به سمتی انداختم و با ناراحتی گفتم :
می شود به من هم بگویید چه شده است تا منهم بخندم ؟


آنها سکوت کردند اما چشمان شیطنت بار شان و خنده هایی که سعی میشد با فشار زیاد جلوی آن را بگیرند حاکی از این بود که چیزی هست که کلاس را به هم میریزد
با عصبانیت روی میز زدم و گفتم یا بفرمایید چه شده و یا اینکه مجبورم .....
یکی از بچه ها در حالیکه سعی میکرد جلوی خنده ی خودش را بگیرد و به شدت خودش ذا کنترل میکرد؛ گفت:


آخه یک گیره ی لباس به شما وصل هست
و من وقتی دست برددم و گیره ی به آن بزرگی را در پشت لباسم احساس کردم با شرم آن را برداشتم و در حالیکه برق سه فاز از کله ام فوران زد حس کردم کلاس دور سرم در حال چرخش هست


باید کاری میکردم ومغز خلاقم به کمک می امد جرقه ای به این فکر فسیل شده آمد و گفتم :
آفرین  دنبال همین بودم و احسنتم به شما


گیره بله گیره
 این موضوع درس امروز ماست . گیره یکی از اهرم هایی است که ...


درس را شروع کردم اما
با بخش دیگر آن باید چه میکردم ؟
چگونه می توانستم وارد دفتر بشوم و به جمع همکارانی برگردم که  وقتی با آن گیره درمیانشان  حضور داشتم وکلی  گفتم و خندیدم به من چیزی نگفتند و اجازه دادند من به همان شکل وارد کلاس بشوم .


با انها باید چه میکردم ؟
که این خود باز مقوله ای جدا بود  




موضوع مطلب :
چهارشنبه 6 اردیبهشت 91 :: 8:20 عصر :: نویسنده : سایه نشاط

 



دایم از این پله ها می رفتم بالا و می امدم پایین
نه یک بار و نه دوبار چندین بار
مدیر مدرسه که نظاره گر کارم بود صبرش تمام شد و غضبناک به سمتم آمد و گفت :
می دانی از وقت کلاست چند دقیقه است که گذشته است ؟
با عجله گفتم بله میدانم. اما اجازه بدهید به کار خودم ادامه دهم
مدیر با ناراحتی به من گفت :مطمئنی حالت خوب است ؟
همانطور که با عجله از پله ها بالا میرفتم و به سرعت باز میگشتم گفتم :من خوبم نگران نباشید


گفت: حداقل بگو چرا اینقدر بالا و پایین میروی؟
گفتم بعدا خواهم گفت فعلا اجازه بدهید مشغول باشم


بعد از هر دو سه بار بالا و پایین رفتنآینه را از کیفم در می اوردم و نگاهی میکردم و می گفتم هنوز باید تلاش کنم
تا اینکه بالاخره به انچه می خواستم رسیدم
به کلاس رفتم و با بچه ها سلام کردم


بچه ها با خوشحالی جوابم را دادند و گفتند خانم چه قدر قرمز شدید و من لبخندی زدم و گفتم داشتم ورزش می کردم نمی دانید چه نشاطی می دهد


برایشان جالب بود که من از پله های مدرسه برای ورزش استفاده کردم و از من خواستند تا آنها را ببرم تا این تجربه را داشته باشند
با هماهنگی مدیر و معاونین  آنها را  به کنار پله ها بردم و با شور و شوق شروع کردند


با خنده از پله ها بالا می رفتند و باز میگشتند


اما انها نمیدانستند که بیدار خوابی شب گذشته علت چنین ورزشی بود که داشتم
بله کسالت دیشب چهره من را زرد کرده بود و چون نمی خواستم انها من را کسل و زرد ببیند ترفندی زدم و با این کار گونه هایم گل انداخت و از ان چهره ی بیمار گونه  دور شدم


و اما مدیرم!!!!!!!!


وقتی فهمید با خنده ای تاباورانه  فقط نگاهم کرد و آهی کشید


و لی بچه ها ان روز شادتر از همیشه درس را شروع کردند


 




موضوع مطلب :
یکشنبه 27 فروردین 91 :: 12:27 صبح :: نویسنده : سایه نشاط

وارد کلاس شدم
تمام بچه ها خوشحال بودند و کلاس پر شده بود از شرشره هاو کاغذهای رنگی


هر کدام از بچه ها مشغول کاری بود


یکی روی میز رامرتب میکرد .اون یکی کلاس را اب پاشی میکرد . یکی تخته را و  یکی ....
خلاصه همه به نحوی مشغول بودند
وقتی که من وارد شدم یک صدا با هم فریاد زدند


 


 



آموزگار روزت مبارک و به دنبال آن هلهله و شادی بود که تو کلاس پیچید .


از همه تشکر کردم و پشت میز نشستم
اون وقت بود که بچه ها یکی یکی شروع به بلند شدن کردند و هر کسی سعی داشت زودتر هدیه اش را به من بدهد
در یک لحظه میز من پر شد از نان روغنی . سیب . گردو . لواشک . تخم مرغ . ماست . کره و خلاصه هر چه فرآورده هی روستایی بود رو میز من هم نمونه ای از آن را داشت . از بچه ها قدردانی کردم و اون هدایا رو که به مناسبت روز معلم برای من آورده بودند جمع کردم که یکباره در باز شد و مریم با یک عدد مرغ محلی وارد شد .
یک مرغ قهوه ای رنگ و تپل
خنذیدم و گفتم این چیه ؟
مریم با خجالت گفت : خانم روزتون مبارک و مرغ را روی میز گذاشت
هنوز مرغ رو میز قرار نگرفته بود که چشمتون روز بد نبینه
خانم مرغه بعد از یک نگاه به اطراف بالی زد و پرید وسط کلاس
خوب معلومه چی شد
اینگار یک بمب خنده منفجر شد وکلاس ریخت به هم و....
با صدای جیغ و داد بچه ها و بگیر بگیر اونا و قد قد خانم مرغه مدیر مدرسه به کلاس اومد و خلاصه ....


کار به همینجا ختم نشد وقتی مدرسه تعطیل شد من موندم و یک عالمه تخم مرغ و ماست و کره و سیب و گردو و یک عدد مرغ که از همه مهمتر بود
با کمک دوستان سوار اتوبوس روستا شدیم اما
مگر این مرغ آرام و قرار داشت دایما از توی سبدی که برایم او را قرار داده بودند به میان مسافران می پرید و کلی مایه ی خنده و سرو صدای دوستان میشد
تازه بخش جالبترش وقتی بود که مرغ نافلا از تو سبد در یکی از خیابانهای شهر به بیرون جست و من هاج و واج مونده بودم چه کار کنم .
بالاخره خسته و وامانده به خانه رسیدم


همه از دیدن یک مرغ قهوه ای تپل مپل خوشحال شده بودند مرغی که هر روز صبح یک تخم مرف ما را مهمان میکرد .
اون سال تا مدتها ما تخم مرغ محلی و ماست و کره و کشک داشتیم



خودمونیم ها عجب روز معلم به یاد ماندنی بود و هدیه ی  نادر و پر ارزشی . یادش به خیر


 


 




موضوع مطلب :
1   2   >